.:زنداني سياسي آزاد بايد گردد:.

Monday, August 28, 2006

به یاد هزاران گل خفته در گلزار خاوران

به یاد هزاران گل خفته در گلزار خاوران ....

تاریخ و تکرار وقایع تاریخی خود سندی برای ثبت در تاریخ می باشند ....
اسکندر گجسته ، چنگیز و تیمور و آغا محمد خان قاجار و حضرات پشم و نیرنگ همگی گواهی بر تکرار تاریخ کشورم هستند و در بعد جهانی نیز مجنونی با نام رایش (هیتلر ) که همگی در از بین بردن انسانیت و بشریت و نسل کشی گوی سبقت را از یکدیگر ربوده اند و سبعیت خویش را بر جای گذاشتند ...
بگذار باهم سوار ماشین شویم ، اول شما بفرمایید ، نه خواهش می کنم شما ....
خب کجا قرار است برویم : سمت بزگراه آهنگ ، تقریبا رسیدیم ، حال این بریدگی را بپیچید .... همین جاهاست ، محله خاتون آباد ، کمی آهسته تر خیابان پر از دست انداز و خاکی است ، به میانه خیابان
رسیدیم ، اینجا چقدر دلگیر است ، از در و دیوارش بوی غم می بارد ، اینجا دیگر کجاست ؟ غم باد گرفتیم ....!
اینجا ... اینجا خب ... خب چه ؟ اینجا خاوران است ! گلزار خاوران
گلزاری با هزاران گل ، که همگی در چند روز پر پر شدند ...
هزاران گل ؟ آری برادر ! هزاران گل ( می گویند در حدود 30000 تن شاید هم کمی بیشتر ) در زیر این
خاک ها در گورهایی جمعی خفته اند ! آخر چرا ؟
چرا ؟ ................
آه راستی یادم رفت بگویم ، چندی قبل هم در بهشت زهرا ! بر سر مزار عزیزی ! قطعه 93 ! روبروی
قطعه 93
قطعه ایست اما چرا اینجا با دگر جا های بهشت زهرا فرق می کند ؟
انگار که در اینجا هم عزیزان کسی خفته اند !
اما چرا این گورها و سنگ مزار ها همه شکسته اند و خرد شده اند ؟ مثل اینکه بمبی آمده و تنها بر سر این قطعه فرود آمده ! چون نه درختی دارد و نه سنگی سالم ... مگر اینجا چه کسانی خفته اند ...
اینجا هم عده ای از جوانان ایران زمین خفته اند متعلق به گروهی که برای عقیده اش مبارزه می کرد ! حال هر عقید ه ای ! چرا از گور او هم می ترسند ... هزاران بار بر این مزار ها سنگ گزارده شده و فردا برادران نماز جمعه خوان و نماز شب خوان و هزران چیز دیگر خوان آنها را خرد کرده اند ! چون اینجا ایران است
سرزمینی که کوروش کبیر گفت آزادی دین ، آزادی عقیده ، آزادی .... .
حال به خاوران باز گردیم :
اینجا کیلومتر 14 جاده خراسان-- تهران است ، در قدیم گورستان بهاییان بود !
مگر ما درایران بهایی زنده هم داریم که بخواهد بر سر گور عزیزش بیاید !
بیا کمی عقب رویم در خاطرمان ! سال 67 .... جنگ روزهای آخرش بود .. نمی دانم شاید هم به انتها ....
کفتار ج . م . ا .ر. ا. ن در بستر و با وهمی مالیخولیایی !
تعداد بسیاری در زندان ! تعداد بسیاری باز گشته و سرگشته شاید مورد مهرورزی قرار گیرند ! تعدادی
اسیر از عملیات مرصاد ! یا فروغ سر تا پا دروغ !
دادگاههای چند ثانیه ای شروع می شود : اعدام – ابد – اعدام – ابد اعدام – ابد – اعدام ، اعدام ، اعدام ... همه شان را اعدام کنید ، نه تیرباران کنید ....
گورستان پر شد ، به دوبخش تقسمش کرده اند زندانیان سیاسی اعدامی در سالهای 59 تا 62 و
اعدامیان 67
اولین مهمان این گلزار سعید سلطان پور شاعر پر شور انقلابی ! در مراسم عروسی اش دستگیر شد وچند روزبعد در مراسم نفرت به خاک آرمید .... .
در اینجا قبرهای تکی و گروهی وجود دارد ، یارانی که در مراسم نفرت رهسپار ابدیت شدند ...
پدران و مادرانی که هیچگاه فرزنداشان را در آخرین بار در آغوش نگرفتند ....


شايع است که قتل‌عام زندانيان سياسي و ريختن پيكر آنها در گورهاي دسته جمعي در خاوران تهران توسط يك كشيش افشاء شد. گورستان متروكه خاوران و گورستان ارامنه را يك ديوار كوتاه از هم جدا مي‌كند و اين كشيش در يكي از شب‌هاي انتقال دسته‌جمعي پيكر اعدام شدگان به خاوران به طور اتفاقي در گورستان ارامنه ،کاميون هايي را ديد که بارشان"انسان" بود. با لباس بر تن، و سر و روي و بدن خون آلود. چند نفر خاک را به عمقي کمتر از يک متر بر مي داشتند با بولدوزر، کساني جنازه ها را چند به چند در آن چاله هاي کم عمق مي انداختند؛ و بعد، همان اولي ها، خاکي را که برداشته بودند، روي جنازه ها مي ريختند. کاري که چند شب ادامه يافت. کشيش در همان تاريکي دست ها و پاهايي را که بيرون مانده بود، ديد. هراسان خود را به کليسا رساند و از آنچه ديده بود، به لکنت سخن گفت. خبر از آنجا به جهان آزاد، ره گشود. هيچکس از آن کشيش نه نامي شنيد، نه او را ديد....
حالا سال هاست که روز ۱۱ شهريور، خانواده هاي اين زندانيان، با شاخه هاي گل، بر سر مزارهايي مي نشينند که نمي دانند از آن کيست. فرقي هم نمي کند. چه اينجا، چه چند قدم آن طرف تر. شعر مي خوانند و ياد زنده مي دارند و ديگر هيچ. سنگ قبري هم اگر باشد، روي آن چيزي نوشته نشده : غروب تابستان 67


از تابستان ۶۷ حالا سال هاست که مي گذرد. بچه هايي که در آن سال بر سر قبر پدرانشان آمدند، حالا بزرگ شده اند. و مادراني که آب چشم بر سر اين قبرهاي بي نام، خشک کردند، برخي، ديگر نيستند. اما نفرت هنوز هست.. هر چند وقت يک بار اين قبرها را ، که ديگر شايد نشاني از تن زنداني هم در آن نباشد، زير رو مي کنند. سيمان مي ريزند. سيمان ها را خرد مي کنند، و باز هم از نو....
این به سلطان بیمار ام القرا لذتی دو چندان می بخشد .....
راستی خیلی جالب است همین چندی پیش اکبر محمدی درگذشت ( اما خیلی اتفاقی ) خواستند او را در شهرش به خاک بسپارند در امامزاده هاشم ! نه نمی شود ، زمین کن و فیکن می شود ...
بگذارید او را در شهرمان خاک کنیم ... نمی شود ... در تهران اصلا حرفش را نزنید ... هرجا که ما گفتیم !!!!
امنیت ملی در خطر است !
آخر جانیان اگر بخاطر خاکسپاری یک انسانی که دیگر دستش از همه چیز کوتاه است امنیت نظام و دولتی در خطر بیافتد ! در آن نظام را باید گل گرفت ...
حال فرقی نمی کند ، شهیدان وطن کجا آرمیده اند ، اما همیشه در دریچه قلبمان بر بلندای جهانند ...
کشتار ، کشتار است چه هولکاست باشد چه گلزار خاوران ....
همه باهم در روز جمعه 10 شهریور ماه ساعت 9 صبح در گلزار خاوران ...
چشمهایمان را خواهیم شست و قلبهایمان را صیقل می دهیم ... پیش بسوی ایران آزاد و آباد و به دور از استبداد
اگر نمی توانی غم بر خود راه مده بر سر گور هر عزیزی که رفتی شمعی هم برای آزادی ایران و یاد هزاران گل خفته در گلزارهایش روشن کن ...

ننگ بر استبداد ... ننگ بر استبداد ... ننگ براستبداد .... ننگ بر استبداد .....

این را هم وبلاگ سیامک برایت می گذارم :

تو در نماز عشق چه خواندي

كه سالهاست،

بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير

از مرده ات هنوز، پرهيز ميكنند !!

Wednesday, August 16, 2006

عمو سوسکه و رازهایش

همین چند روز پیش بود که خبر آمد شخص رئیس هم وبلاگ نویس شده و به قول دوستان در سرزمین
دون کیشوتها ، یک میمون هم نویسنده شد .
البته این اصلا جای تعجب ندارد ، چون برای ما مردمی که ساکن سرزمین دون کیشوتهای فاتح هستیم ، هر
چیز غیر عادی ، عادی تصور می شود و هر چیز عادی ؛ عجیب و فوق العاده .......
در هر صورت یکسال و اندی قبل عمو سوسک قصه ما ( البته قدیما خاله سوسکه بود ) چون جوانی زود رنج و عصبی بود و کم ، کم آثار میانسالی در چهره اش نمایان می شد ، برای تجدید فراش و به قول معروف قصه و دوران شیرین نامزد بازی با حفظ سمت کدخدایی از دهات خود به سوی ام القرا را افتاد تا شاید در آنجا ستاره بخت و اقبالش را بیابد ....
عمو سوسک قصه ما چون شخصی با کمالات بود و از هر انگشتش هنری می ریخت و از لحاظ چهره و قیافه هم خیلی د.خ.ت.ر کش بود . خیلی زود مورد توجه همگان از جمله آن یک نفر و بعد هم آن یک نفر دیگر و بعد هم آن شش نفر گردید و برایش لقبها ساختند ....
از بد روزگار ام القرای ما در بل بشویی بود که نگو نپرس ، خلاصه جناب خوش قدم وارد عرصه شد و با ورودش ناگهان هزاران مرض مسری و غیر مسری شیوع پیدا کرد ...
که ازجمله می توانیم به شیوع وبـــــا و آنفلونزای مرغی و .... و ظهور چهره های نادری که هر چند هزار سال ظهور می نماید و برای ظهور شان هم باید مورد الهام قرار گیرند و پیدایش ناگهانی هزاران سرباز گمنام ... و هزاران درد و مرض دیگر ...
خلاصه عمو سوسک ما که دیگر از نام قبلی خودش بیزار بود نام جدید عمو مهرورز را برای خودش برگزید و سعی را بر آن گذاشت تا مانند اسم جدیدش به همه حتی اگر زوری هم شده مهر بورزد ....
در راستای این عمل دشمن شکن چندین سیل و زمین لرزه در نقاط مختلف دنیا اتفاق افتاد و چندین آتشفشان خاموش شروع به فعالیت دوباره کردند و خلاصه جغرافیدانان ام القرای اسلامی و حومه هم تجدید نظری به نقشه جغرافیا انداختند و قرار بر آن شد که تعدادی کشور از نقشه حذف شود و تعدادی کشور هم به آن اضافه گردد و در مرزهای جغرافیای هم تجدید نظری حاصل شود ....
القصه عمو مهرورز با چند سخنرانی دشمن کش و مقدرای همیان و زر و سکه برای برادران آنجا تصمیم به این اقدام گرفت و .... و راستی تا یادم نرفته بگویم با این اصلاحات جدید کشور ولستین هم تاسیس شد که ما هم با تلاش بسیار و لطف چند تن از عوامل استکباری توانستیم در هیئت دولت عضو افتخاری شویم ... این بود جلوه ای از سیاست خارجی عمو مهرورز .....
اما در داخل عموچون از بچگی از کارتون و مسافرت خوشش می آمد ، در یک بیانیه شدید و ا لحن پرنس جان را محکوم کرد و با آوردن طلای سیاه برای امت پدر تاک عنوان رابین هود را هم از آن خود کرد ....
اما عمو رابین هود قصه ما در بچگی تنها دو کتاب خوانده بود و یک قصه هم از مادربزرگ به یاد داشت ...
چون عمو رابین هود در بچگی تمام وقتش را برای بزرگ شدن و کشف هسته خرما گذاشته بود نتوانست با برو بچ کوچه قاطی شود و خلاصه در بزرگسالی سعی بر آن کرد تا حداقل خود را مانند شخصیت داستانهایی که خوانده بود در آورد....
یکی از آن داستانها مارکوپولو بود که عمو هم چون به پلو علاقه داشت و هم به مارکو پولو توانست در مدت یکسال رکورد مارکو را بزند و خلاصه یه زکی هم بهش بگوید....
( 18 تا سفر داخلی و کشف و سفر به جزایر ناشناخته در خارجه )
کتاب دیگری که عمو خوانده بود کتاب نظریه نسبی انیشتین بود !
روزی عمو هنگامیکه 10 سال بیشتر نداشت در زیر درخت خرمایی خوابیده بود و ناگهان جسمی نرم از بالای درخت بر سرش می خورد عمو ما که زود به زود هم خواب نما می شود از خواب پرید و به کاوش درباره جسم نرم پرداخت ، عمو در ابتدا کمی جسم نرم را بو کرد و بعد با انگشتانش آنرا مورد مهرورزی قرار داد و بعد اندکی از آن جسم نرم را بر دهان برد و چون از مزه اش خوشش آمد نام (( خر . ما )) را بر آن نهاد ... خوردن عمو پایان گرفت و دندانهای عمو به جسم سختی برخورد کرد و در این جا بود که عمو توجوهش به یک کتاب کهنه که در کنار درخت افتاده بود جلب شد ...
عمو با آنکه اصلا سواد نداشت و خطوط کتاب برایش بیگانه بود توانست پی به رموز آن ببرد و با دیدن تصاویر آن کتاب ( کتاب فرضیه نسبی انیشتین ) هسته آن خرما را شکافت و به انرژی و نور درون آن پی برد ...
اما از بد روزگار چند تا از بر و بچهای فضول فامیل عمو را در حالیکه هسته را شکافته بود دیدند و برای اینکه راز عمو را فاش نکنند ، قرار شد عمو پس از ثبت کشف خود به آنها حق سکوت درخور توجهی دهد ....
عمو جان هم بعد از رسیدن به ریاست ام القرا به قول خود وفا کرد و تمامی بچه محلها را بر سر کار برد .
اما قصه مادربزرگ :
مادربزرگ عمو همیشه برای عمو قصه چوپان دروغگو را می گفت تا عمو خوابش ببرد ،اما مادربزرگ همیشه قصه را تا نصفه برای عمو می گفت و خودش خوابش میبرد ، اما عمو که همیشه باید ستاره ها را می شمرد تا خوابش ببرد تنها نیمی از قصه را شنیده بود و با شمردن ستارگان پی به عظمت دنیای نور و هاله برد و با اینکه هیچوقت قصه به انتها نرسید و کلاغه هم به خونش اما عمو به هاله رسد ....

نتیجه گیری اخلاقی : دروغ چیز خوبی است و لازمه زندگی است مــــگـــر خلافش ثابت شود
نتیجه گیری سیاسی : شما هر وقت اراده کنید می توانید یک جایی را از یک جای دیگر حذف نمایید
نتیجه گیری اقتصادی : علم آمار همان علم دروغ محض است و پاسکال و بیز و دمورگان دروغگویانی بیش
نبوده اند ....
نتیجه گیری کلی : از قدیم گفتند : ((( دروغ آن هم تو روز روشن )))
حال ما می گویم دروغ آن هم در زیر پروژکتورها و دوربینهای روشن ....
در انتها تورم چیز خوبی است انشاء الله خدا بیشترش کند ... آمین

----------------------------------------------------
آن یک نفر یعنی آن یک نفر و آن یک نفر دیگر هم یعنی خودش ...
اما آن شش نفر یعنی ( ا. م .ش.ن )
حال اگه تونستید کشف رمز کنید ...

Saturday, August 05, 2006

گرامی باد یاد اکبر محمدی